داستان کوتاه و مینی مالیستی آشنایی با مینی مالیسم
گفتم دنيا عوض شده
نيشخندي زد
گفت عوضي شده عمو جان
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 16:25  توسط فرزام  | 

تا حالا مثل الان این حس رو تجربه نکرده بود

خوب شروع شده بود خوب ادامه پیدا کرده بود و عالی داشت تموم میشد

حس میکرد تموم سلولهای بدنش از لذت پر شده

یه حس مثل موج تموم بدنش رو فرا گرفت

بدنش سفت شد و ناخن هاش تو پوست و  گوشت فرو رفت

چند آه یک جیغ و بعد از اون آرامشی عجیب

. . .

. .

.

:«میدونی من با خیلی ها بودم

ولی تا حالا مثل الان این حس رو تجربه نکرده بودم

کاش همیشه با من باشی

گفتی اسمت چی بود»

کنارش چند قطره خون بود و چند اسکناس مچاله شده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 16:27  توسط فرزام  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 11:53  توسط فرزام  | 

از نگاه کردن به بیرون از پنجره بدش می اومد . هیچ کس نمی دونست چرا و کسی هم جرات نداشت بپرسه.

این راز ۶۰ ساله رو  هم هیچکس نفهمید تا اون روزی که چشمای بی جونش به یه جفت چشم آشنا داشت نگاه می کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 13:41  توسط فرزام  | 

هر هفته مي اومد همون جا توي يه خيابون فرعي

با خودش ميخوند :تا تو نگاه ميكني كار من آه كردن است

شمع روشن مي كرد و ادامه مي داد

اي به فداي چشم تو اين چه نگاه كردن است

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 17:38  توسط فرزام  | 

پشت چراغ قرمز ایستاده بود و داشت به ثانیه شمار نگاه می کرد .

سرو صدا و گرما واز همه بدتر انتظار داشت کلافه ش می کرد

حس میکرد  با حرکت ثانیه شمار قلبش یه ضربه می زنه

ثانیه شمار رسید به ده و مرد شروع کرد به شمردن

۱۰

۹

۸

۷

۶

۵

۵

سر ۵ ثابت موند

حس می کرد قلبش دیگه نمی زنه

نمی تونست نفس بکشه

چراغ سبز شد ولی ماشینها پشت  یه ماشین که داشت بوق ممتد میزد مونده بودن.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 21:3  توسط فرزام  | 

- نمی تونم . گفتم که نمیام
- آخه تا کی میخوای به این ادا  اطوارات ادامه بدی یه شب که بیشتر نیست
- آخه من بهش قول دادم
- بازم داره تکرار میکنه مثلا اومدی دوبی که فراموشش کنی
- درسته که اون منو ول کرد ولی من که ... 
- حالا تو برو تو  نخواستی بیا بیرون . خوش بگذره ! مواظب کمرت هم باش!!!

 لباساش رو در آورود و روی تخت دراز کشید . چشماش رو بست و به فکر فرو رفت.

با صدای در به خودش اومد. باور نمی کرد :یه قیافه آشنا ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:2  توسط فرزام  | 

« ما را انتخاب کنید

در دولت من هیچ فقیری نخواهد بود.

هیچ کس به خاطر  معلولیت بیکار نخواهد ماند و با تدابیر ما هیچ کس معلول به دنیا نخواهد آمد.

و ما ملتی پیشرفته و سرور جهان خواهیم شد»

...

آخه کجا ما رو می برید؟

- ساکت .

توی کامیون پچ پچ هایی شنیده میشد:

« همه معلول ها رو اخته میکنن و بعد میفرستن اردوگاه کار اجباری

فقیر ها رو هم میبرن اتاق گاز »

به دستور رایش.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:56  توسط فرزام  | 

هیچ وقت دریا رو ندیده بود . حتی یه برکه رو هم.

وقتی اولین بار دریا رو دید با خودش گفت: مثل کویر خودمونه

حتی صداش حتی موجهاش.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 20:55  توسط فرزام  | 

اون روز احساس عجیبی داشت . همه چی براش قشنگ شده بود .حتي از اينکه اتوبوس دير کرده بود هم خوشحال بود . ايستگاه هم بر خلاف هميشه خلوت خلوت بود. فقط خودش بود و ...

چشماش رو بست .با خودش فکر مي کرد : چشماش چقدر عجيبه . مثل دريا مي مونه عميق و آرامش بخش . خدا ميشه نه ميشه ....

- آقا ساعت چنده؟

باورش نمي شد خودش بود

- هفت ديرتون شده؟

-  به شما ربطي نداره

دنيا رو سرش آوار شد گندت بزنه خودش اومده بود ولي پروندمش.

اتوبوس اومد و با يه دنيا ناراحتي سوار شد.

فردا هم ايستگاه خلوت خلوت بود .بارها خواست اين موضوع رو فراموش کنه اما نمي تونست. داشت فکر مي کرد چطور مي تونه از دلش در بياره اصلا چطور شروع کنه واي اومد

- سلام ... ببخشيد ... راستش  رفتار ديروزم ... واقعا ربطي نداشت

- نه تقصير من بود بي جهت ناراحت شدم

همين جرقه آشنايي بود

 چه لحظه هايي توي پارک فرار از مامورا توي سينما پهلوي هم وقتي اولين بار دستش رو گرفت و اون لحظه صورتشون نزديک شد

کاملا گرماي نفسشو داشت حس مي کرد . نزديک و نزديک تر تا لباشون به هم مماس شدند.....

آقا ساعت چنده

چشماشو باز کرد به ساعتش نگاه کرد

هفت و نيم

پيرمرد گفت ديرت نشه جوون

هنوز مزه لباش رو داشت حس مي کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 15:9  توسط فرزام  |