|
داستان کوتاه و مینی مالیستی آشنایی با مینی مالیسم
|
خوب شروع شده بود خوب ادامه پیدا کرده بود و عالی داشت تموم میشد
حس میکرد تموم سلولهای بدنش از لذت پر شده
یه حس مثل موج تموم بدنش رو فرا گرفت
بدنش سفت شد و ناخن هاش تو پوست و گوشت فرو رفت
چند آه یک جیغ و بعد از اون آرامشی عجیب
. . .
. .
.
:«میدونی من با خیلی ها بودم
ولی تا حالا مثل الان این حس رو تجربه نکرده بودم
کاش همیشه با من باشی
گفتی اسمت چی بود»
کنارش چند قطره خون بود و چند اسکناس مچاله شده
از نگاه کردن به بیرون از پنجره بدش می اومد . هیچ کس نمی دونست چرا و کسی هم جرات نداشت بپرسه.
این راز ۶۰ ساله رو هم هیچکس نفهمید تا اون روزی که چشمای بی جونش به یه جفت چشم آشنا داشت نگاه می کرد
هر هفته مي اومد همون جا توي يه خيابون فرعي
با خودش ميخوند :تا تو نگاه ميكني كار من آه كردن است
شمع روشن مي كرد و ادامه مي داد
اي به فداي چشم تو اين چه نگاه كردن است
سرو صدا و گرما واز همه بدتر انتظار داشت کلافه ش می کرد
حس میکرد با حرکت ثانیه شمار قلبش یه ضربه می زنه
ثانیه شمار رسید به ده و مرد شروع کرد به شمردن
۱۰
۹
۸
۷
۶
۵
۵
سر ۵ ثابت موند
حس می کرد قلبش دیگه نمی زنه
نمی تونست نفس بکشه
چراغ سبز شد ولی ماشینها پشت یه ماشین که داشت بوق ممتد میزد مونده بودن.
لباساش رو در آورود و روی تخت دراز کشید . چشماش رو بست و به فکر فرو رفت.
با صدای در به خودش اومد. باور نمی کرد :یه قیافه آشنا ...
در دولت من هیچ فقیری نخواهد بود.
هیچ کس به خاطر معلولیت بیکار نخواهد ماند و با تدابیر ما هیچ کس معلول به دنیا نخواهد آمد.
و ما ملتی پیشرفته و سرور جهان خواهیم شد»
...
آخه کجا ما رو می برید؟
- ساکت .
توی کامیون پچ پچ هایی شنیده میشد:
« همه معلول ها رو اخته میکنن و بعد میفرستن اردوگاه کار اجباری
فقیر ها رو هم میبرن اتاق گاز »
به دستور رایش.
وقتی اولین بار دریا رو دید با خودش گفت: مثل کویر خودمونه
حتی صداش حتی موجهاش.
اون روز احساس عجیبی داشت . همه چی براش قشنگ شده بود .حتي از اينکه اتوبوس دير کرده بود هم خوشحال بود . ايستگاه هم بر خلاف هميشه خلوت خلوت بود. فقط خودش بود و ...
چشماش رو بست .با خودش فکر مي کرد : چشماش چقدر عجيبه . مثل دريا مي مونه عميق و آرامش بخش . خدا ميشه نه ميشه ....
- آقا ساعت چنده؟
باورش نمي شد خودش بود
- هفت ديرتون شده؟
- به شما ربطي نداره
دنيا رو سرش آوار شد گندت بزنه خودش اومده بود ولي پروندمش.
اتوبوس اومد و با يه دنيا ناراحتي سوار شد.
فردا هم ايستگاه خلوت خلوت بود .بارها خواست اين موضوع رو فراموش کنه اما نمي تونست. داشت فکر مي کرد چطور مي تونه از دلش در بياره اصلا چطور شروع کنه واي اومد
- سلام ... ببخشيد ... راستش رفتار ديروزم ... واقعا ربطي نداشت
- نه تقصير من بود بي جهت ناراحت شدم
همين جرقه آشنايي بود
چه لحظه هايي توي پارک فرار از مامورا توي سينما پهلوي هم وقتي اولين بار دستش رو گرفت و اون لحظه صورتشون نزديک شد
کاملا گرماي نفسشو داشت حس مي کرد . نزديک و نزديک تر تا لباشون به هم مماس شدند.....
آقا ساعت چنده
چشماشو باز کرد به ساعتش نگاه کرد
هفت و نيم
پيرمرد گفت ديرت نشه جوون
هنوز مزه لباش رو داشت حس مي کرد